سیّدی، جان به فدای تو و آن چشم ترت

گریز غسل وکفن امیرالمؤمنین

سیّدی، جان به فدای تو و آن چشم ترت
باز قلبم شده محتاج به گوشه نظرت

من به یاد تو نبودم همه ی عمر ولی
یاد من باش پدر، وقت دعای سحرت

لحظه ای اذن بده تا که به خدمت برسم
اگر افتاده به این مجلس ما هم گذرت

آی اهل روضه….

روضه می خوانْد حسن موقع غسل و کفنش:
بعد تو نیست خوشی بر پسر خون جگرت

بر دلم تاب دگر نیست، نخواه ای پدرم
بر روی پیکر تو خاک بریزد پسرت

شکر حق نیمه ی شب پیکر تو خاک شده
نیست جای سُم مرکب به روی بال و پرت

قبل رفتن، تو سه شعبه نکشیدی ز گلو
ارباً اربا که ندیدی، نشکسته کمرت

دخترت بر سر نیزه که ندیده سر تو
او ندیده ست دگر در وسط طشت زر