وقتی بدنِ مسلم رو از بالا دارالاماره انداختن
همه جمع شدن دورِ بدن
کسی باور نمیکرد این بدنِ بی سر بدنِ سفیرِ حسینه ..
هر کی یه حرفی زد…
نتونستن بدنُ بشناسن ..
یه مرتبه دیدن یه زنی میگه برید کنار…
نگاه کردن دیدن طوعهس ..
گفت من میشناسم این آقا مهمانِ خانۀ من بوده …
طوعه اومد بدنُ نگاه کرد گفت این مسلم ابن عقیلِ …
(زود حرفُ گرفتیا..) از کجا شناخت مسلمُ؟!
سر که نداشت .. از پیراهن مسلم رو شناخت ..
آره واالله
کسی که سر نداره از لباساش میشناسن …
آخ بمیرم برات حسین ..
یا سر داره یه بدن، یا پیراهن داره یه بدن …
پیراهن نداشته باشه دنبال یه علامت میگردن ..
مثلا دنبال انگشتر میگردن…
اگه انگشتر یا نشونه خاص نباشه…
از حجم بدن میشناسن …
یه کاری با این بدن کردن…
خواهرش با تعجب به این بدن نگاه میکرد،
هي ميگفت:
اانت اخی؟
اانت ابن امی؟
آیا تو حسینِ منی ؟!!ای حسین …