لحظات آخر مادر
صدا زد اسما
بگو زینبم بیاد ، همه از حجره برن بیرون ..
زینب نشست ، یه دختر سه چهار ساله هی نگاه میکنه مادر چیکار داره ! صدا زد اون بقچه رو بیار دخترم .. بقچه رو باز کرد ؛ سه تا کفن در آورد ..
کفن اولُ داد
این مالِ منه
میدی بابات علی منو کفن کنه .. مات نگاه میکرد زینب ، چی میگه مادر؟
کفن دومُ داد
این مالِ بابات علیِ
یه شب داداش حسنت این کفنُ از تو طلب میکنه ..
کفن سومُ داد
اینم مالِ برادرت مجتبی ست ..
بی بی زینب یه نگاه کرد دید بقچه دیگه کفن نداره .. (من میگم خوشحال شد)
شاید تو دلش گفت خب خدا رو شکر من زودتر از حسین میمیرم .. من داغ حسین به دلم نمیمونه .. من نیستم ببینم حسینمُ کفن میکنن ..
صدا زد بگید اون پیراهنُ بیارن پیراهنُ داد به زینب ..
دخترم این پیراهن دست بافت خودمه یه روزی میاد حسینتُ میخوان ازت جدا کنن .. یه جایی میاد به اسم کربلا …
حین وداع آخر
صدا زد خواهرم زینبم بیار پیراهن مادرمُ ..
مَقتَل میگه
تا ابی عبدالله گفت پیراهنُ بیار زینب
فَسَقَطَ عَلى وَجهِ .. (هنوز عاشورا نیومده هنوز گودالی ندیده
) تا گفت پیراهنُ بیار ، خانم از هوش رفت ..
فهمید دیگه اینجا خونهی آخرِ .. پیراهنُ گرفت بوسید ..
سادات ببخشن ، یه کاری کرده ابی عبدالله شاید عاشورا نشه بگیم الان نفس داریم ..
جلو چشای خواهر دیدن پیراهنُ داره با خنجری پاره پاره میکنه ..
داداش چرا دست بافت مادرمُ پاره میکنی؟ (چی گفت به خواهر..)
خواهرم من اینارو میشناسم .. اینا به این پیراهنم رحم ندارن .. نمیخوام این پیراهنُ از تنم در بیارن .. حسین ..
بگم معطلت نکنم ، بزنم تیر خلاص رو ..
زینب اومد تو گودال شمشیرهارو کنار زد .. دنبال پیراهن میگرده ..
گلی گم کرده ام میجویم او را ..
به هر گل میرسم می بویم او را
گلِ من یک نشانی در بدن داشت
یکی پیراهنِ کهنه به تن داشت
هرچی گشت دید اثری از پیراهن نیست .. خدایا چه کنه زینب .. یه مرتبه از حلقوم بریده میگه اُخَیَّ الی … ای حسین ..