روضه طفلان زینب

*دوتا بچه های زینب سلام الله اومدن تو‌خیمه، چی شد مادر؟
رفتن یه گوشه از خیمه زانوهاشون رو بغل گرفتن. چیه مادر؟! مگه دایی چی گفت بهتون؟
دایی ما رو‌ نپذیرفت، مارو‌قبول نکرد. گفت شما باید کنار خواهراتون، کنار مادرتون وکنار این زن وبچه ها باشید.
بی بی دست دوتا بچه هاش رو‌گرفت..رفت خیمه ی حسین‌.
داداش! قرار ما این نبود. چرا این دوتا بچه رو رد می کنی؟ اون‌موقعی که علی اکبر می خواست بره بدون هیچ‌حرفی بهش گفتی برو. نگاهم نکردی نگفتی علی اکبر باید سایه اش رو سر ما باشه. حالا که نوبت به بچه های من رسید میگی باید بالاسر ما باشن…..
خوبه اینا ببینن دستای من رو میبندن. خوبه اینا باشن ببینن مادرشون بین نامحرماست… خوبه اینا باشن ببینن رقیه ات رو‌ با تازیانه میزنن..*

 

*خبر آوردن عون‌ و محمد رو هم کشتن.
همه منتظرن بی بی زینب از خیمه بیاد بیرون همه نشستن بی بی بیاد بچه هاش رو بغل بگیره.. هرچی صبر کردن دیدن بی بی از تو‌خیمه بیرون‌ نمیاد.
یکی از این بچه ها تو بغله حسینه،یکی تو بغل عباسه، بچه ها رو بغل گرفت آوُرد. بالاخره زینب بالاسر بچه هاش میاد….؟

یه نفر از این زنها اومد تو‌خیمه گفت: زینب جان مگه خبر نداری؟!
شروع کرد مقدمه بچینه، بی بی گفت چی میخوای بگی؟ میخوای بگی بچه هام رو‌ کُشتن؟
پرسید چرا از خیمه بیرون نمیای؟
فرمود: میخواهید من از خیمه بیام بیرون خجالت دادشم رو ببینید.

داداشم همین‌جوری داره خجالت میکشه، علی اکبر رفت، خیلی خجالت کشید. اینقدر بهش خندیدن….*