تا اسب بی صاحب، زین واژگون،آغشته به خون ابی عبدالله اومد سمت خیمه
بی بی زینب دلشون تاب نیاورد
اومدن بالای گودی قتلگاه …
دیدن عمر سعد با یه عده دارن ریختن سر ابی عبدالله دارن هدف تیر و شمشیر و نیزه و سنگ قرارش میدن…
اومدن جلو بی بی…
یه ناله ای کشیدن….
فرمودند:
ایقتل ابوعبدالله وانت تنظر الیه
دارن داداش منو میکشن، تو ایستادی نگاه میکنی؟
روش رو از بی بی گردوند…
بار دوم بی بی ناله زدن:
و یحکم اما فیکم مسلم
آیا بین شما مسلمونی هست؟
کسی جواب زینب رو نداد.
اینجا یه جمله داره مقتل
جون منو آتیش زده…..
عمر سعد وقتی اضطراب زینب رو دید
دستور داد:
انزلوا الیه و اریحوه
همه وارد گودی قتلگاه بشین
کار حسین رو تمام کنین….
ﺑﯽ ﺣﯿﺎﯾﯽ ﻧﯿﺰه ای در دﺳﺖ در ﮔﻮدال ﻣﯽ رﻓﺖ
وای اﮔﺮ آن ﻧﯿﺰه را آﻗﺎی ﻋﻄﺸﺎن ﺧﻮرده ﺑﺎﺷﺪ…