روضه و مقتل سنگ به پیشانی تا از اسب افتادن حضرت

اربابِ من و تو از جنگیدن خسته شد

” فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَال”
خسته شد آقا

“فَبَیْنَا هُوَ وَاقِفٌ ”
همین که ایستاده

“إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَى جَبْهَتِه”
سنگی به پیشانیِ ابی عبدالله خورد

“فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِیَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ”
این پیراهن عربی رو بالا زد، خونِ پیشانی رو پاک کنه

“فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِه”
یه تیر سه شعبه به قلبِ مبارک خورد…

حضرت فرمود:
“بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه”…

*هر کاری کرد ابی عبدالله تیر رو از جلو در بیاره نشد
“ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ فَأَخْرَجَهُ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِهِ فَانْبَعَثَ الدَّمُ کَأَنَّهُ مِیزَابٌ”

از پشت تلاش کرد تیر رو دربیاره، مثل ناودان خون میریزه از بدن حضرت…

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

هوا زجور مخالف چو قیر گون گردید
عزیز فاطمه از اسب … سرنگون گردید

بلندمرتبه شاهی ز صدرِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد