از کنار دروازه ساعات تا کاخ یزید ملعون راهی نبوده
کاروان اهلبیت رو اول صبح حرکت دادند
اما همه مقاتل نوشتن
غروب بود کاروان به کاخ یزید رسید
انقدر این کاروان رو تو شهر گرداندند
یک عدهای با سنگ زدند
یک عدهای خاکستر ریختند
یک عدهای هم ناسزا گفتند
یکوقت دیدند صدای قرآن خواندن بلند شد
خدایا عجب صدای ملکوتی داره
نگاه کردند دیدند
سر ابی عبدالله بالای نیزه داره قرآن میخونه
خدایا همه جا قاری قرآن محترمه
اما انقدر بهش سنگ زدند
جلو چشم بچه ها سر ابی عبدالله به زمین افتاد
گفتم اینجا رو نه دوست دارم بازار رو این بازار رو نه
هر کاری میکردن این کا را رو نه
***
اینجا عمه ام شکست
سرت از نیزه افتاد و شد دست به دست
زن و بچت بین وحشی های مست
سر هر کوچه من سنگ میخوردم
از مرد و زن سنگ میخوردم
***
سر تو از سر نی می افتاد
مادرت هی می افتاد