روضه وداع علی اکبر

ابي عبدالله فرمود: علی جان! اگه میخوای بری، اول برو خیمه ی محارم تا بچه ها تو رو خوب ببینن، میگه:یه وقت نگاه کردم دیدم علی ایستاده، این زن و بچه دورش حلقه زدن، قربون صدقه اش میرن،

یکصدا میگن: “اِرحَم غُربَتَنا” علی جان! به غربتِ ما رحم کن.

ابی عبدالله فرمود: دست از علی اکبر بردارید،

علی ممسوس فی ذات الله

علی محوِ خداست، بذارید برود میدان…

راهی کرد علی اکبر رو،

اما راوی میگه: از اون لحظه ای که علی اکبر رو راهی کرد میدان، حسین دیگه رو پاش بند نشد،

هی می آمد داخلِ خیمه، هی می اومد بیرون، هی داره میدان رو نگاه میکنه،

حضرت زینب سلام الله علیها میگه: یه وقت دیدم حسین هی میشینه زمین دوباره بلند میشه،

رنگِ رخساره ی حسین عوض شد، گفتم: داداش چه خبر شده؟

گفت: علیم رو کشتن….اما از لحظه ای بگم که بالا سَرِ علی اومده…

برو تو مقتلِ کربلا ببین، همه رو شهید کردن، ابی عبدالله هق هق نزد،

یه جا بلند بلند گریه کرد، وقتی رسید بالا سرِ علی اکبرش، دشمن دید حسین داره هق هق گریه میکنه،

امشب جَوُونا پاشید برید زیرِ بغل هایِ حسین رو بگیرید…

اصغری مانده زتو، معنیِ اسمت رفته
هر که برداشته یک تِکه زجسمت رفته

بدنت کم دارد، هر چه که می چینم من
یک چهارم زتنت مانده، سه قسمت رفته

ای الهی تنِ خود را تو نبینی اکبر
کاغذِ خُرد شده رویِ زمینی اکبر

تیغ، نوکِ نیزه بریده همه جایِ تنِ تو
آب رفته، شده جسمت قَدِ شش ماه چرا

دستش رو انداخت بدنِ علی اکبر رو بیاره بالا، یه طرف دیگه می افتاد،

حسین هی صدا می زد: “وَلَدی! وَلَدی!..