وقتي خبر رو رسوندن به آقا
كه مسلم به شهادت رسيده،
ابي عبدالله خيلي گريه كرد،
فرمود: بگيد دخترِ مسلم بياد، داييش ميشه حسين،
دختر رو روي زانوش گذاشت، همه دارن اين صحنه رو ميبينن،
مخصوصاً دختراي خودش دارن ميبينن، ديدن دست نوازش روي سرش داره ميكِشه،
گذشت تا اينكه ظهر عاشورا
از همه خداحافظي كرد ابي عبدالله، از اهلِ حرم،
يه وقت ديد ذوالجناح حركت نميكنه، نگاه كرد ديد دخترش دستاي اسب رو گرفته،
بابا! به جانِ خودت تا از اسب پياده نشي نميذارم بري…
ابي عبدالله دخترش رو روي زانو گذاشت صدا زد:
” لاَ تُحْرِقِى قَلْبِى” دلم رو نسوزون، اينجوري اشك نريز عزيزم، بذار برم ميدان،
عرضه داشت: ميخواي بري برو بابا! اما يه شرطي دارم، بايد همون طوري كه دستِ نوازش و يتيمي به سر حميده كشيدي به سر دخترت هم بكشي، من كه ميدونم ديگه بر نمي گردي بابا!…
آقا جان بکش دست نوازش رو –
خبر داری یه چند ساعت
به جای اینکه بغلش کنن، دست نوازش بکشن
ریختن رو سرش
فَاجْتَمَعَ عِدَّةٌ مِنَ الْأَعْرابِ حَتّى جَرُّوها عَنْهُ
یه چند ساعت دیگه این نازدانه ها با سیلی شمر وسنان …