وقتی یه روزی مثل امروز کاروان ابی عبدالله رسیدن کربلا
ابی عبدالله دستور داد اول خیمۀ خواهرشُ علم کنند
اجازه نداد زینب از محمل پیاده بشه ، فرمود اول خیمۀ عقیلۀ بنی هاشم رو علم کنید
بزرگترین خیمه ها خیمۀ عمۀ سادات بود ،
یه جوری هم دور خیمه رو پوشاند با خیمه های کوچک ، خیمه تو دید نباشه…
بعد دستور داد حالا عقیلۀ بنی هاشم نزول اجلال کنه …
خودش آمد ، عباس اومد علی اکبر اومد برادرا اومدن محرما اومدن ..
همه دور تا دور زینب ..
از وقتی کاروان از مدینه حرکت کرد تا کربلا نزدیک به شصت بار تاریخ میگه این خانم پیاده شد و سوار شد …
توی تمام این 60 بار همه دور زینب رو احاطه میکردن….
نوشتن تا پاشُ گذاشت رو خاک کربلا
یه آه کشید ..گفت داداش همه غمایِ عالم رو دلمه
اینجا کجاست؟ این چه خاکیه؟
ابی عبدالله تا فرمودن اینجا کربلاست…
فغُشیَ علیه …
همچین که شنید اینجا کربلاست از هوش رفت … عمه رو بردن تو خیمه…
خود ابی عبدالله اومد بالاسر زینب ، آب پاشید رو صورت زینب به هوش آورد خواهرُ ..
همچین که دید حال زینب منقلبِ ، هر کاری کرد دل خواهر آروم بشه آروم نشد….
آخر سر دست امامتُ گذاشت رو دل زینب …
بعد ابی عبدالله دستور داد همه زن و بچه بریزن تو خیمه .. دور عمه رو شلوغ کنن دلش گرم بشه …
حق داری بی بی جان غش کنی…
آخه یه 10 -12 روز دیگه کسی دور و برت نیست…محرمی برات نمونده…
قراره تنها همه زن و بچه ها رو سوار محمل کنی…دیگه کسی نیست کمکت کنه سوار محمل بشی…