اربابِ من و تو از جنگیدن خسته شد
” فَوَقَفَ یَسْتَرِیحُ سَاعَةً وَ قَدْ ضَعُفَ عَنِ الْقِتَال”فَبَیْنَا هُوَ وَاقِفٌ ”
خسته شد آقا
همین که ایستاده
“إِذْ أَتَاهُ حَجَرٌ فَوَقَعَ عَلَى جَبْهَتِه”
سنگی به پیشانیِ ابی عبدالله خورد
“فَأَخَذَ الثَّوْبَ لِیَمْسَحَ الدَّمَ عَنْ جَبْهَتِهِ”
این پیراهن عربی رو بالا زد، خونِ پیشانی رو پاک کنه
“فَأَتَاهُ سَهْمٌ مَسْمُومٌ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ فَوَقَعَ عَلَى قَلْبِه”
یه تیر سه شعبه به قلبِ مبارک خورد…
حضرت فرمود:
“بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه”
…
نه نه، من باید امشب روضه رو یجور دیگه بخونم، دلم دیگه طاقت نداره.
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیر گون گردید
عزیز فاطمه از اسب … سرنگون گردید
بلندمرتبه شاهی ز صدرِ زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
*هر کاری کرد ابی عبدالله تیر رو از جلو در بیاره نشد
“ثُمَّ أَخَذَ السَّهْمَ فَأَخْرَجَهُ مِنْ وَرَاءِ ظَهْرِهِ فَانْبَعَثَ الدَّمُ کَأَنَّهُ مِیزَابٌ”
حالا این منظره رو زینب داره نگاه میکنه،دست یتیمِ امام حسن هم تویِ دستِ زینبِ، تا بی بی این صحنه رو دید دست روی سر گذاشت و ناله زد یا غیاث المستغیثین دست بچه رها شد.
عبدالله ابن حسن تا این صحنه رو دید، دست عمو رو رها کرد، دوید وسطِ میدان،
ابی عبدالله تویِ اون حالت همه توانش رو جمع کرد، فریاد زد؟
نه، همه توانش رو جمع کرد، گفت: زینب! بچه رو نگه دار…*
حسرتی ماند بر دل پدرم
بین کوچه نشد سپر بشوم
کار نیمه تمام او باید ختم
با دست این پسر بشود
ایستادیم غرقِ دلشوره
من و عمه به سمت یک گودال
چقدر ازدحامِ شمشیر است
عمه گه گاه میرود از حال
همه رفته اند و مانده ام تنها
ماندم اینجا اسیرِ غصه و غم
همه ی مردها شهید شدن
همه حتی علیِ اصغر هم
وقت تنگ است زودتر باید
نزد بابام رو سفید شوم
آمدم تا که جان دهم پیشت
ای پناهی که بی پناه شدی
به تلافیِ کوچه آمدم
که برایت عمو سپر بشوم
تا نبینم به خاک افتادی
نکند باز بی پدر بشوم
*رسید کنارِ بدنِ ابی عبدالله، تا رسید،
دید حرمله شمشیر رو بالا برده، میخواد بر بدنِ ابی عبدالله فرود بیاره، صدا زد:
” یابن خبیثه!”
میخوای عمویِ من رو بِکُشی؟
دستش رو جلو آوُرد، نانجیب شمشیر رو فرو آوُرد…*
دستم افتاد آخ افتادم
یادِ دستِ شکسته ی زهرا
من کنار توام اما آن روز
مادرت بود بی کس و تنها
بارش سنگ بر سرت ای وای
خواهری در برابرت ای وای
ضجه و آهِ مادرت ای وای
خنجرِ کُند و حنجرت ای وای
اوج روضه عبدالله اینجاست.
هر کدوم از شهدا رو ابی عبدالله بعد شهادت به هر سختی که بود بغل میکردن داخل خیمه ی شهدا میبردن، حتی برای بدن علی اکبر که اربا اربا شده بود از بنی هاشم کمک میگرفتن.
اما من بمیرم برای این نازدانه.
من ندیدم جایی از مقاتل آورده شده باشه که بدن نازدانه به خیمه ها برگردونده شده باشه.
یعنی وقتی وقتی که اسب ها رو نعل تازه زدن، بدن عبدالله هم با ابی عبدالله زیر سم ستوران…
حتی اون وقتی که پیرمردا با عصا و سنگ هم اومدن…