پاره های جگرم در دل دشت افتاده
آه ، باید چه کنم با تو برادرزاده!
همه با کینهی جدَّت سر تو افتادند
یا علی گفتی و با سنگ جوابت دادند
کاش با نعل دهان تو اذیَّت نشود
زیر سُم ، قاسم من خوش قد و قامت نشود
عرش از طرز تَقَلّای تو بیچاره شده
پا نکش روی زمین ، بند دلم پاره شده
تیغها توشه گرفتند ز اعضات ، عمو!
دست و دل بازی تو رفته به بابات ، عمو!
قابِ عکسِ حسنی! جسم تو پا خُور شده است
مثل مومِ عسل از حُفره تنت پُر شده است
دادِ : اُمّاهِ تو..، تا خیمه ی زنها آمد
نیزه تا خورد به پهلوی تو ، زهرا آمد
چشمم از دیدن دَرهَمشدنت جا خورده
کمرم تا شده از بس بدنت تا خورده
حتم دارم که محال است خودت برخیزی
هر طرف دست به جسمت ببرم ، می ریزی
کار تشییع تو ای کاش که مشکل نَشَود
عمه یکبار دگر بین اراذل نَدَوَد!
بی عبا می نگرم لالهی پرپر شده را
من چگونه ببرم قاسمِ اکبر شده را