روی زمین افتادی و بال و پرت رفت

روی زمین افتادی و بال و پرت رفت
نا باورانه نیزه در نیزه سرت رفت

تو زینت دوش نبی بودی ولی حیف
خوردی زمین و زیر مرکب پیکرت رفت

عمامه و خُود و سپر ،شمشیر، حتی
در آن هیاهو یادگار مادرت رفت

ترکیب انگشتان دستانت به هم خورد
وقتی به دست ساربان انگشترت رفت

باور ندارم قسمتی از مقتلت را
باور ندارم که اسارت خواهرت رفت

دیگر چرا در آن بیابان پیکرت ماند ؟؟
دیگر چرا در مطبخ خولی سرت رفت…

یادت میاید دفن کردی اصغرت را ؟؟
بر روی نیزه ها چرا پس اصغرت رفت؟؟

حالا که نزدیک فراتی…با خبر باش!!
از کربلا لب تشنه آخر دخترت رفت…